معبود
وچه بی رحمانه در زیر پاهایت می ماندم
که چه ارام ارام اشک از چشمانم میبارید
و چه بی صبرانه دنبال گردش زمانه میدویدم
من که باید برم ارزوهایم را به خاک
اما ندارم از مرگ حتی ابایی
و مرا در این ظلمت شب
سایه به سایه در پی هستی عشق بی تاب بودم
اما چرا در هر لحظه و هر جا از ان دور بودم
و در این گوشه ی زندان دلم
بی سبب نیست که می نالیدم
و در این غربت سفر های دور و دراز
نمیدانم که می ایی یا که در راهی
من به دوری و حقارت عادت دارم
سجده کردن پیش او را دوست دارم
اری به صدای پای اب نباید لحظه ای اکتفا کرد
دیگر نباید به یار و یاوری جز خدایم هرگز وفا کرد
و من نمی دانستم که نباید به این سراب بی امید اعتماد کرد
اری باید به سوی معبود خویش شتاب کرد
میگن تا عاشق خدا نشی نمیتونی عاشق کسی بشی....
